باز آمدم باز آمدم از پیش آن یار آمدم

 در من نگر در من نگر بهر تو غمخوار آمدم


شاد آمدم شاد آمدم آزاد آزاد آمدم

چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم 


" مولانا"



دوباره به جست و جو افتاده بودم. 

تو در هیچ یک از همه ئ آنچه که این اواخر به دست آورده بودم، نبودی. 

پس بگو، بگو چرا تمام این سال ها بوی بازگشت می دادم!

بگو چرا تا سر به سال های دور می زدم به شکل جدیدی می یافتمت! اما وسعت دیگری 

می خواست، دوست داشتن ات.

راستی برایت گفتم که در یکی از خواب های پاییزی ام، سی و چهار بهار پیش از خودم را دیدم،

دیدم که به آن سال ها هجرت کرده ام و در همان سال ها بود که از تو پرسیدم اعجاز پیوندهای

عاشقانه را چه کسی می داند؟ 

لب هایت را هم آغوش لب هایم کردی و در گوشم نجوا دادی که هستی میراثش را میان ما

قسمت کرده است. ببین که چگونه پاییز به پای تو می ریزد؟ ببین که به نام تمام دختران روی

زمین صدایت می کنم و تو جهان را روی مدار کلمات من متوقف... 






    غروب پاییزی همین چند قرن پیش بود که خاک تنم را به قرارگاه کشور گشایی ات بدل کردی.هنوز

    آفتاب نگاهت کم نیاورده است... نگاه کن. از میان جنگل های چند هزارساله ئ تنم عبور می کند

    دور می شود، کورسوی کوچکی سوزان. بار دیگر نزدیک، نزدیک تر. پاییز دیگری فرا می رسد...

    هنوز هم هزار پاییز تا آفتاب نگاهت راه است




خیز برداشته ای به ویرانه ترین سازمان تنم


   صدای ریزش دیواره های تنم را می شنوی؟ جهان سراسر گوش شده است.

   کجا بود وعده ئ ما؟ گفته بودی آنجا که خاکش رنگ پوست تو را داشته باشد.

   گفته بودم آنجا که تو بتوانی با جنبشی بی پایان، شمارگان مرزهای تنم را به صفر برسانی.

   آنجا که من بتوانم هزاران هزار سال بر فراز پیکر درنده ات آشیانه کنم.

   سالها گذشته است. سالها گذشته است و من هم چنان بی پرده می دوم. کجای کاری محبوب من؟

   سراسر زمین، رنگ پوست مرا گرفته است




جایی برای ما...

رفته بودم تا عمق چشم هایت، تا عمق سال های دور زندگی ام...

غروب یک روز پاییزی بود که تو آمدی و پابه پای نفس هامان رفتیم تا آن سال های دور...

و جهان از همان دورها بود که آغاز شد. آغاز شدن نه به معنای ابتدای یک جریان بلکه به

معنای ساختن، شکل دادن و بنا نهادن.

جهان، همان جا در خلا میان دست های در هم تنیده ئ من و تو شکل گرفت.

عظمت انگشت هایت هایت جایی در خلوت تنم جای گرفت و تن به درازای روزنی سپرد که چند

هزار برابر تمام آب های جهان وسعت داشت. سال های سال است که دیوارهای این دریچه را

عشق دارد می تند و قطره های تنت را یکی یکی بر سقف دهانم می جنباند. صدایی از درون 

می کاودم : هزاران سال است که جهان عشق مارا باردار بوده است...

هزاران سال است که به آزاد راه تنم سفر کرده ای و چشم به هزاره تویی دوخته ای که 

هر کرانش  همان نقطه ئ آغاز است...



زمان وارونه می شود


همیشه خواب هایم مرا به سوی شعرهای جدید می برند...به سوی وارونه ترین زمان ها،

آنجا که زمین ما را یعنی من و تو را جابه جا می کند، من چند سالی زودتر از تو به دنیا

می آیم و تو هزار سال دنبال من می گردی و من هزار بار گم می شوم و ما هزار بار به هم

می رسیم.

بامداد یک روز پاییزی... چشم هایم را باز می کنم : سال هاست که در آب های گرم تنم

خانه کرده ای. از همان نخستین روزهایی که چشمه های این سرزمین عریان شکل گرفتند .

تو آن روزها هم بوی عشق هزار ساله می دادی... دوباره چشم باز می کنم:

برای چهلمین بار عاشقت می شوم. در خواب های من همیشه چهل سال از تمام ماجراها می گذرد.

همیشه زنی در آستانه ئ چهل سالگی متولد می شود. همیشه  چهل سال زودتر تو به دیدنش 

می آیی و همیشه این اوست که دیر باور می کند...



کدامین "من" منم؟


سرم را روی بالش نیمه نرم توی اتاقم گذاشته ام. نمی دانم چطور اما یکدفعه به یاد آدم هایی

می افتم که تیرماه چهارسال قبل دیدمشان. همه چیز در ذهنم مثل همان روزهاست: روشن و

واضح، الا خودم. چرا به یاد نمی آورم که ماندانای آن روزها چگونه بود؟ چه لباسی می پوشید؟

ابزار شناختش در این دنیا چه بود؟ فقط حتم دارم که صورتش کودکانه تر از امروز بود، پیش خودمان

بماند که" این حرف هم حرف خودم نیست". تو فکر می کنی این حرف ها چه بویی می دهد؟

شاید دارد از تداوم تغییر حرف می زند، از تداوم تغییر در بستر نشناختن خویش. شاید هم دارد

می گوید که ماندنای آن روزها متعلق به خودم نبود. اصلا تو بگو که آیا ما متعلق به کسی

هستیم؟ تنها یقین دارم که دختر بیست ساله ئ آن روزها به اندازه ئ امروز درونش متلاطم

نبود. نیروهای درونش را نمی شناخت. احساساتش عمقی نداشت و غم هایش هم وسعتی.

از آن روزها تنها چیزی که به یادگار مانده بود عکسی بود که مرا میان پنج زن دیگر نشان می داد

که حالا آن هم فقط در خاطراتم جای گرفته است.



دوستم هیچ وقت خواب نمی دید.دوستم بلد نبود خواب ببیند.دوستم در خواب هایش هم

بیدار بود.برای همین همیشه غصه می خورد، چون هیچ وقت خوابی نداشت تا تعبیر شود.

یک روز از دوستم پرسیدم : شب ها که می خوابی قلبت را کجا می گذاری؟

دوستم گفت: خب معلوم است، همین جایی که هست، توی قفسه ئ سینه ام.

گفتم: یعنی تو شب ها هم در این قفس را باز نمی کنی؟یعنی همیشه ئ خدا این قفس

بسته است؟

دوستم گفت: آخر من کلیدش را ندارم. اصلا این قفس در ندارد.

گفتم: این قفس یک عالم در دارد و یک عالم کلید. کلیدش زیر بالش است. فقط طوری

بخواب که فرشته ات بتواندکلید را از زیر سرت بردارد.


                       

                                                                            قسمتی از متن"قلبم افتاد،

                                                                            ماه شکست"، دوچرخه،1381

                                                                            نوشته ئ:عرفان نظرآهاری





       کلمات همیشه این قدرت را ندارند که ادم های خیلی غمگین و خیلی خوشحال 

       را ارضا کنند چراکه آخرین بیان خوشحالی زیاد و غم زیاد، سکوت است


                                                                                                  

                                                                                                           "چخوف"



نزدیک تر شده ای...


 بال های هواپیما را دیده ای؟ چه قدر دلم می خواهد که کمی آن ها را تا کنم تا راحت تر 

 دست هایم میانشان جا بگیرد و هواپیما هم هیچ به روی خودش نیاورد، با هم برویم تا 

 آسمان کودکی هایم،تا برای یک بار هم که شده  دختر پنج ساله ای را  از بالاببینم که

نوزده سال  پیش روی نردبام پشت بام  می ایستاد و با سوادی  که نداشت نامه هایی 

می نوشت  برای خدا و سال ها بعد برای پسرعموی از دست رفته اش که فقط  چند سالی 

از تقویم خاطراتش را پر کرده بود  قاصدک های بوسیده می فرستاد.  چه قدر دلم می خواهد 

به هوای شستن جوراب های تو و برادرم  و گرفتن جایزه ام که سکه ئ پنج تومانی توی جیبتان 

بود از خواب بیدار شوم از خوابی که مرا سیزده سال بزرگ تر و تو را سیزده سال دورتر کرد.

 آسمان همان آسمان است و همه ئ هواپیماها هم همان شکلی فقط خانه ئ ما کمی

 دورتر شده، از کجا؟ نمی دانم، تو هم هستی به اندازه ئ همه ئ جمعه هایی که برای

 دیدنمان می آمدی.

  

همه ئ آنچه که از کودکی در خاطرم مانده است، تصاویر شاد و لذت بخشی است

که هر از گاهی برای لحظه ای هم که شده از ذهنم عبورشان می دهم تا کوک کردن

زندگی ام را یاد بگیرم.

هر صبح خودم را با جهان نگری تازه ای از خواب بیدار می کنم. به ماندانای کوچک

یاد داده ام که  هربار که خسته می شود به اتاقش سلام کند، به عکس های بیست

ساله گذشته، به نوشته های ناتمام روی میز، به... .

مدت هاست که دارد خودش راجست و جو می کند، لابه لای کتاب های زبان، میان جزوه های

ادبیات تطبیقی، لا به لای عکس های خانوادگی، جایی که برآیندی از تمام او باشد. 

سه هزار ثانیه وقت آزاد دارم. هوا هوای بهاری است و دلم دل تنگ تنهایی...

روبه روی آینه ایستاده ام، امروز به هیچ بار اضافه ای نیازی نیست. پا توی کفش هایم

می کنم. چند وقتی است که کلید خانه را جا می گذارم، مثل خودم، هرچند پشت

درب های بسته نمی مانم اما تاخیر در باز شدن شان به فکر وا می داردم. فکرهایی که

متزلزلم می کند. فکرهایی که گاهی در آستانه ئ لغزش توفیق رها کردنشان را پیدا

می کنم. ...

حالا از اینجا با تو حرف می زنم. از گورستان محله ئ کوچکمان

دنیا همان یک لحظه بود


      شبیه سال های دور زندگی ام شده ای...

      شبیه آغوش باز کودکی ام به روی درخت های جوان توی حیاط 

      شبیه عمیق ترین سکانس زندگی ام 

      همان لحظه که جمعیتی به سوی من رهسپار بودند و  سمفونی حضور تو را در

      درونم می نواختند. زمان کوچک و کوچک تر شد. جوانی ام را میان بازوانت جای

      دادی و من به وسعت چشم هایت ملحق شدم.

تو با منی اما من از خودم دورم



               این روزها احساس می کنم ذره ای شده ام در دل هستی





وجودم از تمنای تو سرشار است

 

زمان در بستر من دراز کشیده بود، دست هایت داشت به بلندی های تنم صعود می کرد.

سرم را بلند کردم. لب هایم ورودی شهر تنت را اشغال کرده بودند، خستگی هایت جرعه

جرعه در رگ هایشان... . تو در قلبم جای گرفتی، آرام، آرام

حالا اگر به کلاس اول بروم می توانم تو را چشم بسته نقاشی کنم. می توانم بدون

انگشت هایم از یک تا هزار و سیصد و چند که تو را به دنیا آورده است، بشمارم.

می توانم ستون هایی که زمین را با آسمان یگانه کرده است با چشم های خودم ببینم.

دیدی چه زود دغدغه هایم را در سال و سال هایی که گذشت، سوزاندم...

دیدی چه زود به سپیده رسیدیم به آفتاب، ستاره و آسمان، به روزنه های نور، به

حس ناب یکی شدن، به... .

تو را جمله می کنم بر لب هایم

صبح روزی که می خواستم ببینمت خیالم را از تو پر کردم و کیفم را از فکرهایی که از

زندگی با تو در سر داشتم. دست هایم را زودتر فرستادم تا توی جیب هایت برایم

جا بکیرند. تنها نفس هایم با من باقی ماندند، همان نفس هایی که مدت ها تو را

تنها با آن ها در میان گذاشنم. نفس هایی که دائم فکر شروع تاره ای را در سرم

می انداختند و سرانجام تو را در دهانم می جنباندند.

صبح روز بعد، زندگی را به روز کردم."من" با ورژن جدیدی پا به عرصه گذاشت.

حالا دلم برای آدم هایی که از جنس ما نیستند می سورد. دلم برای خورشید که ماه را

نمی بیند که ماه را نمی بوسد، می سوزد.


- عادت کرده بودم به تکه کاغذهایی که دوست داشتم هرچند روز یک بار زیر دستم

وول بخورند و برای مادرم که شعر را نمی شناسد که تو را نمی شناسد که عشق را

نمی دانم... شعر بخوانم. به اینکه روی یک فرش شش متری دراز بکشم دست ها را

تا زیر چانه ام بالا بیاورم و آن قدر به دیوار روبه رو چشم بدوزم که آخر کار دیوار هم از رو

  برود و تو را مقابل چشمانم ظاهر کند. عادت کرده بودم به اینکه دست روی دست

بگذارم و منتظر معجزه بمانم که بیاید و کلاف های درونم را از هم باز کند . عادت کرده

بودم به اینکه گمان کنم تو که بیایی مردمان درونم انقلاب می کنند و سرنگونی رژیم

اندوه کنونی را به چشم های خودم می بینم. به اینکه در پی اسرار زیستن در این دنیا

تا قله ئ قاف هم که شده بروم و آن قدر آنجا آیات خدا را تلاوت کنم تا روزی تو را بر

تنهایی ام وحی کند. اما مرا از نسل پیامبران نمی دانستند. چرا کسی نمی داند زمین

دارد واژگانش را تغییر می دهد؟ چرا کسی برای دل تنگی من کاری نمی کند؟ 



زندگی جام قهرمانی من بود


دوتایی با هم توطئه کردند، چشم هایم، همین دیده بانان قلبم که یک روز تصمیم گرفتند

تو را ببینند همان روزی که از صبحش پلک هایم می پرید و یکباره خبر امدن تو توی

دالان های تنم پیچید. حاضر به یراق بودم که دعوتت کنم به خانواده ئ بزرگی که در

درونم اقامت داشتند.رفتم بینشان و فریاد کشیدم: "ماندانای کوچک قهرمان شد".

همه ئ نشانه ها تو را حکایت می کردند، تو را که انگار جام قهرمانی من بودی.

توپ در زمین من بود اما بازیکن ها هی آن را به عقب می راندند. این عدم پاس کاری

عذابم می داد.

زمان گذشت

من هم گذشتم

حالا یک بازیکن حرفه ای دارد به سمت تور می رود

همه ئ پرتاب ها سه امتیازی است

حالا یک واژه هم برای تعریف من کافی است، نه باران، نه برف نه آفتاب. تو مرا

این گونه صدا بزن:" عشق" تنها عشق که هر جای دنیا که باشم به پایش بلند

می شوم.

تو هم با من نبودی


_در می زدند... پست چی بود، می گفت: قسمت هایی از شما در این نشانی جا مانده

 است:

 -سعادت آباد، خیابانِ...

 باید هرچه زودتر تکه تکه های خودم را از گوشه کنارها جمع می کردم. یادم آمد،

 آن قسمت هایی که من داشتم وُ تو نداشتی ، زیر لب های تو جا ماند، زیر... .

 چه قدر مادرم دنبال آن ها گشت. دروغ چرا؟ بخش هایی هم در یکی از صفحه های

 گرامر سوربن مانده بودکه همین چند روز پیش پیدایشان کردم، رفته بود توی چند سال

 پیش، وسط ترم 5 توی همان کلاسی که فکرم کار نمی کرد

 حالا خوشحالم، رسیدم به خودم، به همین بیست و چهار سالگی


_ از خواب که بیدار شدم خسته بودم. یادم نمی آمد که شب قبل چه اتفاقی افتاده بود.

  چشمم به گوشی شخصی ام افتاد. حالا همه چیز دارد از کانال های مغزم عبور

  می کند، به سرعت به یاد تو می افتم.

 دیشب از تو متنفر شدم. همان دیشبی که از چند روز قبلش، تمام نیازهایم را ریخته

 بودم توی سطل آشغال، اما تو نفهمیدی همه ئ آن ها را کشیدی بیرون و ریختی

 توی دریچه های تنم، هی خطوط تلفن را از خودت لبریز کردی، هی...

دیشب یک دنیا تنهایی را از دست دادم

دیشب گناهکار شدم.


_پدرم پشت در اتاق نشسته بود وُ منتظر بود من بزرگ شوم.

ساعت 10 شب به وقت کودکی ام، زیر پتو بودم که یکهو دیدم پاهایم دارند

قد می کشند،سایز یک قسمت هایی از بدنم دارد تغییر می کند.  چراغ ها را خاموش

کردم. چند سالی همان جا ماندم، زیر همان پتو. دلم می خواست به تو فکر کنم 

به اینکه آیا تو هم بزرگ شدی یا از همان اول بزرگ بودی. حالا چند سالی است که

پتویم را گذاشته ام زیر تخت تا خاک بخورد.

حالا چند سالی است که پدر می آید وُ پشت در اتاق می نشیند تا دخترش آدم بزرگی

بشود.

اما من نه به بزرگ شدن فکر می کنم نه به آدمِ بزرگی شدن.

پیش خودمان بماند: پدر بازی را به تو باخت.

عاشق بمانم؟!!!


- فرقی نمی کند، در کنج این اتاق، چه به تو فکر کنم چه به روزهای باقی مانده به کنکور، زمان می گذرد و

این، منم که هنوز در روزهای به سر رسیده جا مانده ام. روز هایی که مرا زیر تگرگ بوسه هایت خیس 

می کردی وُ من هی ناز می کردم و تو هی پنهانی، زیر دکمه های بارانی ام را دید می زدی.

-حالا تو کجا و میل سرکش من کجا؟


- ساعت4:30 بعداز ظهر یک روز زوج. چه قدر خوشحالم از حالا تا ساعت 10شب هر وقت که دلت خواست

 پیاده به فکر من بیا. ایستگاه اتوبوس، اولین جایی است که بعد از بیرون آمدن از خانه به آن فکر می کنم.

انتظار پشت انتظار. پسر ها از کنارم رد می شوند وُ من دلم می خواهد دخترانگی ام را زیر لباس های

 زمستانی ام پنهان کنم. باز هم بوی گند اتوبوس باز هم بوی پسرهای نارس و عطر دخترهای زود رس.

یک روز بارانی/ بیرون از اتوبوس: کله شقی ام گل می کند وُ بدون چتر از خیابان امیری تا طالقانی را

پیاده می روم.( تا شاید در گوشه کنارهای شهری که هیچ وقت نبوده ای پیدایت کنم). چه حظی می برند

این آدم ها از اینکه بوت تازه ئ در گل فرو رفته ام را می بینند. من، ناراحتِ این ها نیستم. از اینکه باران،

عطر تن تو را از بارانی ام گرفت دلخورم.



- یک، دو، سه... دوربین هستی به سمت من می آید. به همه می گویم که فقط تو دوستم داشتی وُ من...


هیچ چیز در خاطرم نمانده بود... تمام شده بود همه چیز، همه ئ آن عادت هایی که گمان می کردم

هیچ وقت نمی توانم بدون آن ها زندگی کنم. عادت به دوست داشتن تو، به خواستن تو، به...

حالا تو نیستی و من به تمام مردان توی اتوبوس خیره می شوم.

حالا تو نیستی و من هی حسودی می کنم به دختر زشت کلاس بسکتبال که دوست پسر خوبی دارد.

حالا تو نیستی و من هی به لاک ناخن تازه ای نگاه می کنم که دوست داشتم دست های تو روی

ناخن هام بازی اش دهد.

حالا تو نیستی و من به بچه های مدرسه عشق درس می دهم و نمی بینم که آن ها گلوی بغض کرده ئ

مرا نقاشی می کنند.

حالا تو نیستی و من هم چنان در فصل اول "عاشق" می مانم

...

تو، سرزمین آغاز


       زمان، این تنها مسافری است که راه خود را می شناسد ، جاری می شود

       هرجا که باشد پیش می راند و پیشاهنگِ عقربه گان خود می شود.

       زمان، این تنها مسافری که خود را خوب می شناسد و خوب می داند

       که او را با رکود، میثاقی نباید بود.

       اما من، منی که به گلچینِِ هستی در آمده ام چه می دانم؟ چه می دانم از

       درون خودم، چه می دانم از تو؟ چه می دانم از این سکونی که سال هاست

       زیستن ام را تهدید می کند. این تن به خودی خود رخوت را نمی پذیرد، او را

       با رودهای جاری عهدی دیرینه است. باید از همین حالا سفر آغاز کند، سفر به

       اقیانوس های درونش. آنجا همه چیز هست هر آنچه که بخواهد. 

       من تمام هستی را در این بی کران مکان جای داده ام: تو را، پدر را و مادر را و

       کودکی ام را که هنوز برمن نگذشته است. ایمان بیاور به هستی من، به من که

       پاره ئ وجود توام و من به تو ایمان می آورم، به آغوشت، همان میعادگاهِ همیشگی.

      تو، قسمت دیگری از تاریخ بودی، تو را باید از آنچه پیش از من زیسته بود، می خواستم.

      با این همه هر جا که باشی حتی نامتعلق به تاریخ و جغرافیای من، باز هم

      با تو خواهم زیست.

      جاودانه باد آنکه جهان هستی را با او معاشقه ای است و آنکه را که با تو.

      

      




از تو می گویم


      و هستی این گونه آغاز شد: من بودم و من، همان منی که تویی

      چه قرارداد عجیبی است بین ما،عهدی که به سال های نمی دانم چند باز می گردد.

      انگار که رجعت به هیچ تاریخی ندارد.

      این بار باید از دل تنگی بنویسم آنچه تو دوستش نداری، می دانم اما خواستم که 

      بگویم اگر روزی این سرشت سودایی بغض ات را گرفت و به بال های تنهایی ات

      سپرد آینه ات را پاک کن، نگاه کن آنکه بر چشمان تو می ریزد، منم! 

      این پیمان نانوشته را دوست دارم آنچه تو را سراسر بوسه کرده است

     و مرا همواره آغوش.

     همه چیز در عاشقان توانمند است و در تو توانمند تر، تا آنجا که بگویی:

                                          دیگر به منم نیازی نیست


     چه شوری در این تن بر آورده ای که هربار که جان می خواهد

     تو را از هستی آرزو می کند

     تورا که تمام شوریدگی ام تقدیم تو باد