همه ئ آنچه که از کودکی در خاطرم مانده است، تصاویر شاد و لذت بخشی است

که هر از گاهی برای لحظه ای هم که شده از ذهنم عبورشان می دهم تا کوک کردن

زندگی ام را یاد بگیرم.

هر صبح خودم را با جهان نگری تازه ای از خواب بیدار می کنم. به ماندانای کوچک

یاد داده ام که  هربار که خسته می شود به اتاقش سلام کند، به عکس های بیست

ساله گذشته، به نوشته های ناتمام روی میز، به... .

مدت هاست که دارد خودش راجست و جو می کند، لابه لای کتاب های زبان، میان جزوه های

ادبیات تطبیقی، لا به لای عکس های خانوادگی، جایی که برآیندی از تمام او باشد. 

سه هزار ثانیه وقت آزاد دارم. هوا هوای بهاری است و دلم دل تنگ تنهایی...

روبه روی آینه ایستاده ام، امروز به هیچ بار اضافه ای نیازی نیست. پا توی کفش هایم

می کنم. چند وقتی است که کلید خانه را جا می گذارم، مثل خودم، هرچند پشت

درب های بسته نمی مانم اما تاخیر در باز شدن شان به فکر وا می داردم. فکرهایی که

متزلزلم می کند. فکرهایی که گاهی در آستانه ئ لغزش توفیق رها کردنشان را پیدا

می کنم. ...

حالا از اینجا با تو حرف می زنم. از گورستان محله ئ کوچکمان