رفته بودم تا عمق چشم هایت، تا عمق سال های دور زندگی ام...

غروب یک روز پاییزی بود که تو آمدی و پابه پای نفس هامان رفتیم تا آن سال های دور...

و جهان از همان دورها بود که آغاز شد. آغاز شدن نه به معنای ابتدای یک جریان بلکه به

معنای ساختن، شکل دادن و بنا نهادن.

جهان، همان جا در خلا میان دست های در هم تنیده ئ من و تو شکل گرفت.

عظمت انگشت هایت هایت جایی در خلوت تنم جای گرفت و تن به درازای روزنی سپرد که چند

هزار برابر تمام آب های جهان وسعت داشت. سال های سال است که دیوارهای این دریچه را

عشق دارد می تند و قطره های تنت را یکی یکی بر سقف دهانم می جنباند. صدایی از درون 

می کاودم : هزاران سال است که جهان عشق مارا باردار بوده است...

هزاران سال است که به آزاد راه تنم سفر کرده ای و چشم به هزاره تویی دوخته ای که 

هر کرانش  همان نقطه ئ آغاز است...