جایی برای ما...
رفته بودم تا عمق چشم هایت، تا عمق سال های دور زندگی ام...
غروب یک روز پاییزی بود که تو آمدی و پابه پای نفس هامان رفتیم تا آن سال های دور...
و جهان از همان دورها بود که آغاز شد. آغاز شدن نه به معنای ابتدای یک جریان بلکه به
معنای ساختن، شکل دادن و بنا نهادن.
جهان، همان جا در خلا میان دست های در هم تنیده ئ من و تو شکل گرفت.
عظمت انگشت هایت هایت جایی در خلوت تنم جای گرفت و تن به درازای روزنی سپرد که چند
هزار برابر تمام آب های جهان وسعت داشت. سال های سال است که دیوارهای این دریچه را
عشق دارد می تند و قطره های تنت را یکی یکی بر سقف دهانم می جنباند. صدایی از درون
می کاودم : هزاران سال است که جهان عشق مارا باردار بوده است...
هزاران سال است که به آزاد راه تنم سفر کرده ای و چشم به هزاره تویی دوخته ای که
هر کرانش همان نقطه ئ آغاز است...
+ نوشته شده در 27 Aug 2013 ساعت توسط ماندانا حسنلو
|