و هستی این گونه آغاز شد: من بودم و من، همان منی که تویی

      چه قرارداد عجیبی است بین ما،عهدی که به سال های نمی دانم چند باز می گردد.

      انگار که رجعت به هیچ تاریخی ندارد.

      این بار باید از دل تنگی بنویسم آنچه تو دوستش نداری، می دانم اما خواستم که 

      بگویم اگر روزی این سرشت سودایی بغض ات را گرفت و به بال های تنهایی ات

      سپرد آینه ات را پاک کن، نگاه کن آنکه بر چشمان تو می ریزد، منم! 

      این پیمان نانوشته را دوست دارم آنچه تو را سراسر بوسه کرده است

     و مرا همواره آغوش.

     همه چیز در عاشقان توانمند است و در تو توانمند تر، تا آنجا که بگویی:

                                          دیگر به منم نیازی نیست


     چه شوری در این تن بر آورده ای که هربار که جان می خواهد

     تو را از هستی آرزو می کند

     تورا که تمام شوریدگی ام تقدیم تو باد